فدای توبشم من
دخترقشنگم روز بروز داری بزرگتر میشه وخانم تر.الهی فداتشم من.بعضی وقتا خیلی چیزای جالبی توذهنم میاد که بنویسم اماشرایطش نیست بعد ک میام بنویسم همش یادم میره.الانم اومدی کنار من روصندلی نشستی وداری باخودت حرف میزنی.
پارسال خونه قبلیمون ک بودیم هروقت منو بابایی دو دقیقه میومدیم تا باهم حرف بزنیم سریع میومدی خودتوب زور بین ما جامیکردی ودستتومیذاشتی روصورت باباوصورتشومیچرخوندی سمت خودتوتندتند میگفتی بابا بابا با مامان حس نکن{حرف نزن}با من حس کن.{ح بافتحه خوانده میشود}من وبابا واقعا از دست تونمیتونستیم ی کلمه باهم حرف بزنیم.
الانم رفتی سراغ بابا.بابا جلوتلویزیون خوابش برده رفتی ی پیشش ی هو دادزدی مامان بابا بالا آوارده باباپاشوببیبن آب دهنت اومده.بعدشم بالشتواززیرسرش برداشتی آواردی ب من نشون میدی میگی اینجا بالا آوارده ها.ای من ب فدای تو گل بی همتا


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



فدای توبشم من
